قاصدک
قاصدک آمده ای بر در و بر بام دل من
قدمت خوش چه خبر ها داری...؟
خبر از مهر تو داری که گفتند گم شد؟
یا ز آن عاطفه آیا خبری هست میان دلها؟
از صفای دل یاران چه خبر؟
به گمانم آن هم پس تاریکی دلها گم شد...
قاصدک خبر از آن دل شیدا که از درد فراق
بر خودش می پیچد هم .داری؟
خبر از سردی دل های گره خورده به غم هم داری؟
داری آیا خبر از اشک چرا می ریزد؟
یا که دانی که چرا چشم به در منتظر است؟
قاصدک آمده ای آمدنت خوش اما
خبری هست که دلشاد کند این دل من؟
نکند آمده ای تا ک پریشان بکنی خاطر من
یا که خواهی بسوزانی و ویرانه کنی این دل من؟
راستی... از گمشدگان لب دریا چه خبر؟
از کویر تشنه و برو بیابان چه خبر؟
نم بارانی آیا نشست بر رویش؟
تو از آن ابر بهاری
خبری هم داری؟
به گمانم که ان ابر بهاری
نشست در دل من
که چنین گریانم...
آه ای کاش بیاید بادی
که تو را پر بدهد
برساند تا اوج
تا رها گردی از این حصر خموش
گوش کن قاصدک من
گر که آمد بادی
و رها گشتی و رفتی
خبری خوش به دلت گر برسد
باز آی و به من گو که من منتظرم...