دلنوشته کوتاه

چای سرد گفتگوبی گرم

قاب عکسی بر دیوار چشمانی اشکبار

نیمکتی خالی پر از یادگاری

دلداده...

دارم گله ای در دل

از یار دل آزارم

داند که ز عشق او

دربند و گرفتارم

گفتم همتی کن یار

تا باز رها سازم

دل از غم عشق تو

زنجیر ز پاهایم

گفتا ره عشق اینست

دربند و گرفتاری

گر دل نداری تو

اسمی مبر از یاری

گفتم به دل ای هاشا

این ساحر زیبا رو

بُردست ز دست من

دل را به خم ابرو

گفتم دل و دینم را

دادم به سر زلفت

چون گوی فتاده دل

در خَمیِ ابرویت

گفتا که زهی این عشق

نه بازی دوران است

از جان بگذر کین عشق

بازی به سر جان است

گفتم که دریغ ای دل

جانم خود جان اوست

هرگز نتوانم دید

جان دادن جان دوست

شیدای عشق

چوصیادی که در بند شکار است

چو آن گرگی که دل بسته به جیران

شدم شیدا و سرگردان ز عشقت

میان سرزمین کفر و ایمان