جهان آشوب

جهان من چه آشوب است

جهان من چه پر بلواست

یکی در دام عشق گیر است

یکی در بند اعدام است

یکی بر قله ی حکم و عدالت ها

یکی چشمش به میزان است

یکی در حسرت یک لقمه نان مانده

یکی رویای آزادی به سر دارد

یکی در زیر بار حجم اندوهی

کمر خم کرده و دیگر برای رفتن و رفتن ندارد ذره ای امید...

کدامین نحو باید دید...

کدامین نحو باید شست چشم ها را

که دیگر شستن چشم هم حقیقت را نمی بیند...

جهان من چه پر بلواست...

چرا با این همه آدم

کسی هم صحبت دل نیست

کسی رنج کسی هرگز نمی فهمد

همه در فکر خویشند و کسی

دیگر به میزان کردن اوضاع و احوال جهان کاری ندارد

برای عدل و عادل بودنِ دنیا چه کم داریم؟

مگر دنیای ما از ما نشد آغاز؟

چرا گم کرده ایم خود را میان این همه احساس..

میان این همه احساس خودخواهی

میان این همه احساس ویرانگر‌‌‌..

در این ویرانسرای دل

چه می خواهیم

به دنبال چه می گردیم...

شادی

می زنم صفحه ی غم را به بعد...

شادی آن طرف صفحه ی غم منتظر است...

او را خواهم دید

او را خواهم خواند

و در سکوتی سنگین

او را فریاد خواهم زد

ای شادی اینک که تو سهم دل من شده ای

آمدنت شاد که از غربت من می کاهی..‌.

غریق

دل غریق چشم یاریست که در چشمان او

موج موجِ موج دریا می خزد با هر نگاه...

قاصدک

قاصدک آمده ای بر در و بر بام دل من

قدمت خوش چه خبر ها داری...؟

خبر از مهر تو داری که گفتند گم شد؟

یا ز آن عاطفه آیا خبری هست میان دلها؟

از صفای دل یاران چه خبر؟

به گمانم آن هم پس تاریکی دلها گم شد...

قاصدک خبر از آن دل شیدا که از درد فراق

بر خودش می پیچد هم .داری؟

خبر از سردی دل های گره خورده به غم هم داری؟

داری آیا خبر از اشک چرا می ریزد؟

یا که دانی که چرا چشم به در منتظر است؟

قاصدک آمده ای آمدنت خوش اما

خبری هست که دلشاد کند این دل من؟

نکند آمده ای تا ک پریشان بکنی خاطر من

یا که خواهی بسوزانی و ویرانه کنی این دل من؟

راستی... از گمشدگان لب دریا چه خبر؟

از کویر تشنه و برو بیابان چه خبر؟

نم بارانی آیا نشست بر رویش؟

تو از آن ابر بهاری

خبری هم داری؟

به گمانم که ان ابر بهاری

نشست در دل من

که چنین گریانم...

آه ای کاش بیاید بادی

که تو را پر بدهد

برساند تا اوج

تا رها گردی از این حصر خموش

گوش کن قاصدک من

گر که آمد بادی

و رها گشتی و رفتی

خبری خوش به دلت گر برسد

باز آی و به من گو که من منتظرم...

یوسف گمگشته ی من

یوسف گمگشته ی من در میان روح و تن

عشق بازی می کند تا چون زلیخا دست بُرَم...

طلوع...

عشق را در طلوعی که از دورترین نقطه ی شرق می تابد

می بینم

به گمانم که این عشق، همان عشق خدا، نور خدا، لطف خدا باشد و بس...

و منم بنده و او شاه جهانی که به من

لطف و نظرها دارد...

و ز نورش، به من و روح و تن و جان و دلم می تابد...

و به من می گوید که تو ای بنده ی من

دل قوی دار که من در همه حال

همدم و همراه توام...

شرم بادت غم...

آه ای غم

راه خود کج کن دگر

دل ندارد تاب درد...

شرم کن از دیده ی گریان آن کودک که می گرید ز داغی سینه سوز

شرم کن از سینه ی بی تاب آن بانوی بی تابی که می نالد ز درد

آه ای غم خانه ات ویران

مکن دل را پریشان

راه خود کج کن دگر...

شرم بادت غم که تو شرمی نداری در دلت

روی گردان و دگر بس کن

چه خواهی از دل ویرانه ای

شرم کن از اشک جانسوز پدر...

شرم کن از ناله ی شبگیر مادر...

خانه ات ویران که کردی

خانه ی دل را خراب...

آه دادی تو دمادم

آهِ دل را دست باد...

آه ای غم کاش می شد

پیله ات را دور دل ها می گشودی

کاش ای غم

تاروپود بودنت را می گسستی

از بَرِ دل پر بزن

شاید که دل آرام گیرد

یا گل لبخند بر لبها نشیند...

جان من بس کن دگر

روی گردان غم برو

راه خود کج کن دگر....