جهان آشوب
جهان من چه آشوب است
جهان من چه پر بلواست
یکی در دام عشق گیر است
یکی در بند اعدام است
یکی بر قله ی حکم و عدالت ها
یکی چشمش به میزان است
یکی در حسرت یک لقمه نان مانده
یکی رویای آزادی به سر دارد
یکی در زیر بار حجم اندوهی
کمر خم کرده و دیگر برای رفتن و رفتن ندارد ذره ای امید...
کدامین نحو باید دید...
کدامین نحو باید شست چشم ها را
که دیگر شستن چشم هم حقیقت را نمی بیند...
جهان من چه پر بلواست...
چرا با این همه آدم
کسی هم صحبت دل نیست
کسی رنج کسی هرگز نمی فهمد
همه در فکر خویشند و کسی
دیگر به میزان کردن اوضاع و احوال جهان کاری ندارد
برای عدل و عادل بودنِ دنیا چه کم داریم؟
مگر دنیای ما از ما نشد آغاز؟
چرا گم کرده ایم خود را میان این همه احساس..
میان این همه احساس خودخواهی
میان این همه احساس ویرانگر..
در این ویرانسرای دل
چه می خواهیم
به دنبال چه می گردیم...