دخترم مویش پریشان شد

میان باد تند و سرد پاییز..‌.

در نگاهش حسرت و آه

از چه رنجید... از که بد دید..؟

از چه چشمان سیاهش

مثل برگ زرد پاییزی فرو ریخت...

از چه دیگر دل به بیداری نداد...

از چه اینگونه غریبانه شکست...

دخترم چون فصل پاییز

رنگ و رویش زرد زرد است

مو پریشان دارد و سینه اش از آرزوها

سرد سرد است

آه... باد پاییزی چه تند است

می برد تا آسمان رویای او را

می کشاند با خودش روح و روان خسته اش را..‌

آه ای پاییز دلگیر

گفته بودند عاشقی تو

فصل عشقی و پر از دلداده ای تو

پس چرا با برگ زردت

کز سر شاخه فتاده

دختر زیبای من هم چشم از دنیا نهاده...

تا کی اینگونه شکستن

زیر بار خستگی ها

تا کی ای پاییز غمگین

برگ می ریزی چو باران روی دریا...