سروده ی بیداری
آمد بهار و نشان زندگی
در سبزه و جویبار باید جُست
دریغ از عمر رفته ی در باد
ای دل بیهوده در جهان نباید خُفت
بیا و زین پس تو هوشیار باش
که جز بیداری نباید گُفت
بیا و کنار رود روان بنشین
که زنگار دل را باید شُست
به دشت و صحرا و به کوه و دمن
همه آزادگیست از روز نخست
لیک به خود ندیده ایم یک آن را
چرا که بر چشم نهاده ایم قفل و بَست
بیا و بشکن حصار دل را و بخوان
سروده ای که هوشیار کند خفتگان مَست
دریا